Get Adobe Flash player

ورود کاربر

آخرین اطلاعیه

جلسه مدیران مدل تعالی مدرسه
خانه

باورتان می‌شود! یکسال چقدر زود گذشت. به عمرمان اضافه شد و همه ما یکسال دیگر زندگی کردیم. اما چگونه زیستن را آموختیم؟ هم سختی داشت و هم آسانی؛ هم شیرین بود هم تلخ؛ اما بد نبود. روزگار خدا که بد نمی‌شود.

این روزهای ما، شبیه جوی آب است. نهر و رودی است که می خواهد جاری باشد و برسد. اما سرگردان و حیران است. سرگشته است. به کجا نمی داند و می داند! می خواهد خشک نشود در کویر داغ، دلش می خواهد برسد به دریا.

این سرگردانی و حیرانی، مسیر می خواهد. راه هموار می خواهد. خورشید می خواهد و راهنما.

کمی به این اتفاق فکر کنیم. شاید به گمان بعضی ها یا خیلی ها پیش پا افتاده باشد. ساده باشد و بی ارزش. شاید هم نه! در همین شهر خودمان کشورمان ایران. شبی، روزی نیمه شبی نزدیک به بهار، نوروز، در هوای سرد زمستان که استخوان ها به درد می آید یا در گرمای یک ظهر تابستان که کف پا می سوزد و سر داغ می شود، سر چهار راهی یا گوشه ای از خیابان، کودکی پسر بچه یا دختر بچه، با چشمان تیله ای مشکی با موهای ژولیده آن سوی شیشه ماشینتان پیدایش می شود. به شیشه می زند و دق الباب می کند؛ گل می فروشد یا فال حافظ. چه می کنید؟

بی خیال و بی تفاوت همینطور روبرو را نگاه می کنید تا چراغ سبز شود؟ یا حداقل نگاهی به چشمان او می اندازید؟ شاید هم گلی بخرید و فال حافظی و آنگاه کودک بگوید « گل را برای عشقت بخر » تا تو بیشتر وسوسه شوی و گل بخری. فال حافظی بردارید و پاکت را باز کنید و این شعر از حافظ نمایان شود که

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

اگر گوشه چشمی به آن کودک کنید و دلتان یک ذره بلرزد برای آن، زخمی شود ئو به درد آید، در آن دل همچنان عشق هست. زیبایی هست. شقایق هست. ارغوان دلتان تنها نیست.

شاید هم بی تفاوت باشید و به روبرو خیره شوید، شاید هم با دست اشاره ای به آن کودک کنید که برو! برای خودتان هر دلیل و منطقی بتراشید، اما کمترین آن است که در دل خود بگویید، دعا کنید، بخواهید، تمنا و التماس کنید از او که « بار الها، معبودا، مهربانا، همه نیازمندان را بی نیاز کن. آنقدر به من بده که بدهم. بی هیچ منتی. بی روی ریا.همین که دلمان هم به درد آید، خودش غنیمت است. امیدوار باشیم. »

روزهای آخر سال است. غافله عمر می گذرد؛ چه با طرب چه بی طرب. برای طرب عمر راه رود را به سوی دریا هدایت کنیم. نگذاریم در بیابان خشک شود. باران را به ضیافت طرب عشق بخوانیم. خروشان تر می شود جاری رود.

دلهایمان بگیرد از این که بچه های رنج سر چهار راه های شهرمان دست نیاز دراز می کنند. یا برخی کنار خیابان خود را عرضه!

آخر سال است. چیزی نمانده، می خواهید دیگر آن صحنه های دلخراش را نبینید؟! می خواهیم! همه می خواهند. حتی آنهایی هم که ...، دل را به او بسپاریم. خودش می داند چگونه راه ببرد این دل را. می داند قافله را کجا آرام جانش دهد.

قافله سالار بندگانش را بی پناه نمی گذارد. مگر آن که بنده سرکشی کند.

از رحمان و رحیم بخواهیم بهارمان را با زیبا روی عالم، زیبا سرشت هستی درآمیزد. همان که دلداده اش هستیم. صفایی دهد به دلمان و زلالی بیفزاید روحمان را.

حالمان کمی بد است. زهرا عزیز دارد بس نازنین. حالمان خوب می شود با یاد او. زهرا و عزیزش را از خود نرنجانیم.

ای بهار همیشگی! ای عشق جاودانه! مراقب شیعیانت باش. حتی آنها که از سر غفلت و نادانی گناهی می کنند. مراقب ما باش مولا جان!